محمد متینمحمد متین، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره
تاریخ عقدتاریخ عقد، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 8 روز سن داره
تاریخ عروسیتاریخ عروسی، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره
اولین دیدار ادارهاولین دیدار اداره، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره
خواستگاریخواستگاری، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
محمد مبینمحمد مبین، تا این لحظه: 6 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
مهتامهتا، تا این لحظه: 2 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره
بابا رضابابا رضا، تا این لحظه: 43 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 43 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

نفس مامان نرگس و بابا رضا

بدون عنوان

سلام عزيزكم امروز روزيه كه ميفهمم تو اومدي تو دلم يا نه به قول خاله سارا امروز ميفهمم ني ني قورت دادم يا نه؟ نميخواستم بابا رضا هم بفهمه از ديشب دل تو دلم نبود از شانس بد من بابا رضا هم صبحي گير داده بود بيشتر بخوابه و نميرفت اداره خلاصه تا بابايي رفت بدو بدو رفتم يه بي بي چك گذاشتم امااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هر چي منتظر شدم ديدم نه مثل اينكه قرار نيست اين ماه هم بياي تو دلم اينقده نگاش كردم كه بعضي وقتا توهم ميزدم كه يه خط كمرنگ ميبينم ولي بي بي چكو بردم كنار پنجره با دقت نگاش كردم و ديدم نههههههههههه همش توهم بوده حتما خدا نميخواد بياي تو دلم اين ماه ...
7 ارديبهشت 1393

روز مادر

سلام نفسي مامان روزاي گذشته خيلي بد گذشت  بخاطر تو با بابا رضا يه كم بحث كرديم الان يه كم آشتي كرديم منم دارم سعي ميكنم بابايي رو ببخشم (هر چند خيليييييييييييييييي سخته ) ديشب بابايي سوپرايزم كرد ديروز از اداره زنگ زد بهم گفت عصري جلسه دارم!!! منم وقت آرايشگاه گرفتم بعد هر دوتامون خوابيديم يه ساعت بعد از وقت جلسش از خواب پريد بدو بدو ميگه ديرم شد منو برده آرايشگاه خودش رفت من كه كارم تموم شد بهش زنگ زدم ميگم مياي دنبالم ميكه آره ميام 10 مين ديگه ميرسم تا 45 دقيقه بعد نيومد بهش زنگ زدم ميگه شديدااااااااااااااا ترافيكه ميام حالا مسيري كه ادارشه اصلا ترافيك نيست خلاصه منم زياد توجه نكردم و البته خيلي هم نگرانش...
31 فروردين 1393

بدون عنوان

سلام نفس مامان  خوبي گلم؟ ديروز كيت تخمك گذاريم مثبت شد اما............. ديشب خيلييييييييي گريه كردم با بابا رضا قهر كردم امروزم چشام ميسوزه و همش ياد ديشب ميفتم پر اشك ميشه سرمم شديددددددد درد ميكنه فكر نكنم اين ماه هم بياي پيشمون  
26 فروردين 1393

سال نو مبارك

سلام سال نو همه مبارك انشاا... سال خوب و پر بركت و پر ني ني باشه براي همه سال نوي گل پسرم قند عسلم دختر نفسم شيرين عسلمم مبارك باشه انشاا... امسال بياي پيشمون و تا آخر سال بغلم باشي الهي آمين امسال سر سفره هفت سين دلم نيومد ني ني نازم نباشه تو آخرين لحظات يه عروسك برداشتم و بردم سر سفره گذاشتمو و به بابا رضا گفتم اين باشه جاي ني ني  انشاا... سال ديگه خودش سر سفره باشه (الهي آمين) راستي يادم رفت برات بنويسم قبل از عيد رفتيم خونه جديد و اسباب كشي كرديم خيلييييييييي سرمون شلوغ شد بعدشم كه عيد و شب دوم عيد رفتيم مشهد پيش بابا بزرگ و مامان بزرگ اونجا و تا 6 عيد اونجا بوديم و بعد برگشتيم خونه راستي اين ماه هم قسم...
11 فروردين 1393

روزهاي آخر سال 1392

سلام عزيز دلم امروز 28 اسفنده  آخرين روزيه كه اداره ميايم سال 92 با همه خوبي ها و بديهاش داره تموم ميشه اولش عالي بود چون اولين سالي بود كه منو بابايي تو خونه خودمون بوديم بعد از چند ماه مشكلات ماماني مشخص شد بدترين اتفاق امسال هم از دست دادن كنجد كوچولوم بود كه از وقتي فهميدم هست تا وقتي رفت يك هفته بيشتر طول نكشيد آخرشم خوب بود رفتيم خونه جديدمون الان 2 روزه اسباب كشي كرديم و هنوز خونه نامرتبه خونمون رو خوشگل كرديم آماده است واسه اينكه ني ني نازمون بياد توش عزيزممممممممممممم سال 93 زودي بپر تو دل ماماني و ما رو خوشحال كن انشاا.... سال 93 سال بسيار بسيار خوبي باشه و همه اونايي كه ني ني ميخوان ني ني دار بشن ...
28 اسفند 1392

امام حسين

گفت ضماير را بشمار  گفتم من ، من ، من ، من …  گفت فقط من !!!؟؟؟  گفتم آري همگي رفته اند زيارت ارباب و فقط منم که اينجا تنها مانده ام...  به رسم ادب دست راست روی قلبها چشم سر بسته با پای دل بریم کربلا زیارت سردار بی سر کربلا (اين مطلبو ديدم دلم لرزيد و اشكم غلتيد) ...
13 اسفند 1392

اولين سالگرد ازدواج

سلام عزيز دلم  اين مدت خيلييييييييييي اتفاقاي خوبي افتاد اولش اينكه عمو جواد بالاخره همسر مورد علاقشو پيدا كرد و 28 بهمن عقد كردند بابابزرگ و مامان بزرگ و عمه زهره و عمو جواد از 5 شنبه 24 بهمن اومدن خونه ما ايت مدت رفتن خواستگاري و خريد عروسي و عقد جات خالي بود عمه زهرا هم اومد خلاصه ما تا اول اسفند مهمون داشتيم عمو جواد و خانومشو عمه زهره پنجشنبه ساعت 11 شب براي مشهد بليط گرفتن اول اسفند سالگرد عروسي ما بود واسه ناهار بابابزرگ و عمه زهرا مرغ شكم پر گذاشتم كه خدا رو شكر خيلييييييي خوشمزه شده بود واسه شام هم پيتزا پختم بعد از رفتن عمو جواد منو بابايي ياد سال قبل افتاديم ساعتاي 11 جشن عروسيمون تموم شده بود و عروس...
3 اسفند 1392

اولسن سالگرد قمري ازدواج منو بابايي

سلام گل دخملي پسر عسلي مامان خوبي؟؟ عزيزم امروز اومدم به قول خاله مهديه جهت درج در تقويم!!!! امروز تولد امام حسن عسكري (ع) هست پارسال اين روز روز عروسي ما بود يادش بخير چقدر زود گذشت پارسال اين موقع ها بدو بدو داشتيم واسه برگزاري مراسم جشن عروسيمون چه روزاي خوبي بود و چه تند گذشت البته تا سالگرد واقعي ازدواجمون هنوز 11 روز ديگه مونده دلم برات تنگ شده عزيز مامان  زودي بيا پيشمون فدات بشم گلم
19 بهمن 1392

محل کار جدید

سلام عسلی مامان. بخاطر نی نی که نیومده رفت و اینکه محل کارم تا خونه خیلی دوره رئیسم گذاشته برم اداره مرکز استان نزدذیک خونه ولی ازم تعهد گرفتن بعد از عید باید برگردم یعنی یک ماه و نیم باید برم یه جای دیگه کار کنم هم خوبه دیگه رفت و آمد نمیکنم هم بعدش باز برگشتن واسم سخته مامانی زودی بیا تو دلم تا برای همیشه اونجا بمونم دوست دارم یه مدت ممکنه نتونم برات بنویسم منتظرتم گل نازم
8 بهمن 1392

سلام نفسی

سلام عززززززززززززززززززیز دلم کجایی مامانی آخه این روزا همش تقویمو میارم جلو دستم هی نگاه میکنم کی میشه این روزا بگذره و دکتر بذاره ما تو رو بیاریم این دنیا مامانی تو رو خدا خودت به خدای مهربون بگو این دفعه دیگه تو رو بذاره یه جای محکم که تکون نخوری تا وقتی به دنیا بیای فدات شم جیگری من میبوسمت عشقم
5 بهمن 1392